ایمان بیاورید [عمومی , ]
للحق بسم الله الرحمن الرحیم ای کسانی که ایمان آورده اید ایمان بیاورید یا حق
نوشته شده توسط قصه گو در دوشنبه 7 آبان 1386 و ساعت 01:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
پنج دقیقه [عمومی , ]
للحق
باشه حتما !فردا صبح برات میارم... وقتی برگشتم بهش زنگ می زنم... تا هفته ی بعد تموم می شه ... یادم باشه اینا رو جایی بذارم کسی نبینه...
این جمله ها یا جمله های مشابه این ها رو چندین بار در روز استفاده می کنیم. کارهای نا تمام... حرفهایی که نزدیم.. قسطی که پرداخت نشده .. دلی که به دست نیاوردیم. همه مون توی اتاقمون چیزهایی داریم که به کسی نشونشون ندادیم... یه جور راز شخصی .. حرفی که می خوام بزنم از بس گفته شده بیش از حد تکراریه ... مثل خودش .. مرگ چقدر براش آماده ایم؟

مثلا همین الان بهمون بگن پنج دقیقه وقت داری (که اینم هیچ وقت نمی گن) آماده ای؟ سبک سبک؟ هیچ باری رو دوشت نیست؟ کسی که ازت ناراحته و به خودت گفتی شاید فردا دلشو بدست بیاری...قولی که به کسی دادی...پولی که به حسابته... بدهیی که پرداخت نکردی...تلفنی که نزدی .. میلی که نفرستادی .. حرفی که نزدی...
زود باش ! تا وقتت تموم نشده بارها ی اضافی رو زمین بذار
فقط پنج دقیقه وقت داری!
یا حق
نوشته شده توسط قصه گو در یکشنبه 8 مهر 1386 و ساعت 01:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
بهشت [عمومی , ]
للحق بهشت را به بها دهند نه به بهانه 
پ.ن ۱: بهای بهشت چیه؟ پ.ن ۲: راستی به نظر تو بهشت چیه؟ پ.ن ۳: بهشترابهشتهامبهشتمنعلیبود یا حق
نوشته شده توسط قصه گو در شنبه 18 فروردین 1386 و ساعت 12:04 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
کمی تا قسمتی
للحق

سلام بر خورشید .......
پ.ن1: خیلی وقت شد که آپ نکردم .آخه حرفی رو که می خواستم بگم بی نشان خیلی بهتر گفته بود .. منم سکوت کردم
پ.ن2: به این وبلاگ هم سر بزنین .. . پ.ن3:شنیدن آهنگ صیاد بعد از مدتها خیلی بهم چسبید ...شمام امتحان کنید . این یعنی اسپیکرها رو روشن کنین !!
پ.ن4: یک سال گذشت ....
پ.ن5:دلم هوایی حرم شده . خدا خیرت بده آمون...
پ.ن6:مدتی نخواهم بود ... یعنی احتمالا تا بعد از به دنیا اومدن دوقلوها ... دعامون کنید.
پ.ن7:آزار داری تو نیم صفحه مطلب این همه لینک می زاری؟!
پ.ن8:مطمئن نیستم پست امروزم للحق باشه ... اما عوضش نمی کنم.شایدم باشه ..نه؟
پ.ن9:لطفا به گیرنده ها تون دست نزنید .. مشکل از فرستنده است !
پ.ن10:فعلا همین .. چیزی یادم اومد میام اضافه می کنم ..
مست باشید
یا حق
نوشته شده توسط قصه گو در پنجشنبه 30 آذر 1385 و ساعت 11:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
زندگی [عمومی , ]
للحق
این رهی نیست که از خاطره اش یاد کنی
این سفر همره تاریخ به جا می ماند
می رسیم آخر و افسانه ی واماندن ما
همچو داغی به دل حادثه ها می ماند

پ.ن1: دانه و دام در این راه فراوان اما
مرغ ِ دل سیر ز هر دام رها می ماند
پ.ن2: پروانه ... زندگی می کند

یا حق
نوشته شده توسط قصه گو در شنبه 27 آبان 1385 و ساعت 05:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
دریا [عمومی , ]
للحق
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

پ.ن1: بر هر چیزی کتابت بود مگر بر آب . و اگر گذر کنی بر دریا از خون خویش بر آب کتابت کن تا آن کز پی تو آید داند که عاشقان و مستان و سوختگان رفته اند.
(شیخ ابوالحسن خرقانی)
پ.ن2: دریا یک ساله شد
یا حق
نوشته شده توسط قصه گو در سه شنبه 16 آبان 1385 و ساعت 10:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
پروانه(۱) [عمومی , ]
للحق
فرض کنین کرمی که مدتها توی پیله مونده ... تنگی و تاریکی پیله رو تحمل کرده .. فشار رو تحمل کرده .. باد و طوفان رو گذرونده ...حالا .. تبدیل شده به یه پروانه ی کامل و وقتشه که پیله رو باز کنه و بپره ... 
به سختی گوشه ای از پیله رو باز می کنه و چشم می دوزه به بیرون .. نسیم ملایمی به صورتش می خوره ... چشمش می افته به اسمون و چیزی توی دلش پر پر می زنه و پشتش زق زق می کنه و می خواد فوری بپره بیرون ....

حتما چشمهایی اون بیرون منتظرشن .. کسایی که از وقتی کرم بوده می شناختنش و می دونستن این روز می رسه ... کسایی که مواظبش بودن ... کسایی که دیدن چطور در مقابل باد و طوفان مقاومت کرده و از شاخه جدا نشده .... اما... چرا پس این پروانه بیرون نمیاد؟ پروانه ی کوچولو چشماشو بسته... پروانه ی کوچولو می ترسه .... به این خونه ی تنگ و تاریکش عادت کرده .. از آزادی بیرون ...می ترسه اینجا ..به شاخه وصله .. چیزیش نمیشه .. اما اون بیرون .. رهاست .. به جایی وصل نیست .. می ترسه

اما پروانه ی ما از یه چیز دیگه هم می ترسه ... می ترسه لیاقت این پرواز .. این رهایی .. این زیبایی ... و این آسمون رو نداشته باشه ...
شما چی میگین؟ به پروانه ی ما چی میگین؟ پروانه ای که هر چیزی که باید بدونه می دونه .. اما ... می ترسه
پ.ن : عجب پست طولانیی شد .... اما نه طولانی تر از راه پروانه
یا حق
نوشته شده توسط قصه گو در جمعه 12 آبان 1385 و ساعت 11:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
هر جا [عمومی , ]
للحق
از دل تو در دل من نکته هاست
وه چه رهست از دل تو تا دلم

پ .ن : شد ز غمت خانه ی سودا دلم
در طلبت رفت به هر جا دلم
فرش غمش گشتم و اخر زبخت رفت بر این سقف مصفا دلم
آه که امروز دلم را چه شد
دوش چه گفته ست کسی با دلم
از طلب گوهر گویای عشق
موج زند موج چو دریا دلم
از دل تو در دل من نکته هاست
وه چه رهست از دل تو تا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم وای دلم وا دلم
یا حق
نوشته شده توسط قصه گو در سه شنبه 9 آبان 1385 و ساعت 06:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
آهنگر [عمومی , ]
للحق
وقتی می خوان آهنی رو شکل بدن ..داغش می کنن .. آنقدر که می خواد ذوب شه ... بهش ضربه می زنن .. آنقدر که .. اگه سرسختی کنه .. می شکنه و شکل نمی گیره...
 یه شاگرد: اگه شما یه شاگردی داشته باشین که اتفاقا درسش هم خوب باشه .. خیلی هم خوب پیشرفت کنه شما هم بهش لبخند بزنین و اون .. یهو به دونسته های خودش و لبخند شما مغرور بشه ... چی کار می کنین؟
یه استاد: حواسش رو جمع می کنم .. با یه تلنگر .. اخم ...ولی منتظرم تا دوباره هر چه زودتر باهاش آشتی کنم .. صبر می کنم تا بیاد تو راه...خنده ها مو قایم می کنم
یه شاگرد: حالا این شاگرده .. هی به شما نگاه می کنه ...
یه استاد: من هم انگار نمی بینمش ..
یه شاگرد : هی کاراشو میاره نشونتون می ده ... می خواد بهتون بگه داره بر می گرده
یه استاد: اگه کار خوب هم بیاره ..می گم بد نیست ...ولی مواظبم در نره ...نشکنه ..
یه شاگرد : حالا این شاگرده ..از کجا بفهمه شما ازش نا امید نشدین؟
یه استاد: باید صبر کنه ... باید توکل کنه و امیدوار باشه ...
یه شاگرد : صبر ...صبر... صبر ............
پ.ن: قال ستجدنی ان شاالله صابرا .....
یا حق
نوشته شده توسط قصه گو در سه شنبه 2 آبان 1385 و ساعت 04:10 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 2 آبان 1385 و ساعت 05:10 ق.ظ
()
نظر
بازگشت [عمومی , ]
للحق  . زندگی در صدف خویش گهر ساختن است . یا حق . پ.ن: اول و آخرش یکیست .... خودش
نوشته شده توسط قصه گو در شنبه 29 مهر 1385 و ساعت 09:10 ق.ظ
ویرایش شده در شنبه 29 مهر 1385 و ساعت 09:10 ق.ظ
()
نظر
|